ffathi50.loxblog.com
-
تاریخ: 1403/4/24 ساعت: 18:29
ffathi50.loxblog.com https://ffathi50.loxblog.com loxblog.com fa loxblog.comloxblog.comشب یلدا یعنی چیhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=30<p></p> <p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای...
به وبلاگ خود خوش امدید
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:43
با سلام.به دنیای لوکس بلاگ و وبلاگ جدید خود خوش آمدید.هم اکنون میتوانید از امکانات شگفت انگیز لوکس بلاگ استفاده نمایید و مطالب خود را ارسال نمایید.شما میتوانید قالب و محیط وبلاگ خود را از مدیریت وبلاگ تغییر دهید.با فعالیت در لوکس بلاگ هر روز منتظر مسابقات مختلف و جوایز ویژه باشید. در صورت نیاز به را...
دخترک شمع و گل فروش
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:43
بعد از ظهر پنجشنبه ها دخترک در برف و باران سعی می کرد که به قبرستانی که ...بعد از ظهر پنجشنبه ها دخترک در برف و باران شدید به قبرستانی که در حوالی خانه شان قرار داشت می رفت و به کسانی که برای زیارت اهل قبور عزیزانشان می آمدند گل و شمع می فروخت هر وقت وارد قبرستان می شد غم بزرگی در دلش لانه می کرد چو...
کو دکان گرسنه
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:43
روزی کاسه ی آشی را برای همسایه ام بردم می دانستم که شوهرش دچار بحران مالی شده و به تکاپو افتاده بود... روزی کاسه ی آشی را برای همسایه ا م بردم می دانستم که شوهرش دچار بحران مالی شده و به تکاپو افتاده بود تا به موقع قر ضش را بدهد مجبور شد مبلغ مورد نظر را از ربا خواری قرض گیرد و ماه به ماه بهره ی پول...
نگاه دخترک گرسنه
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:42
در کنار مغازه ی شیرینی فروشی بزرگی دخترک کوچکی نشسته بود و به مشتریانی که برای خرید شیرینی عید امده بودند نگاه می کرد بد جوری گرسنگی به او فشار اورده بود بوی شیرینی های رنگارنگ ان مغازه بیشتر او را تحریک می کرد در دلش... +-در کنار مغازه ی شیرینی فروشی بزرگی دخترک کوچکی نشسته بود و به مشتریانی که برا...
شب یلدا
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:42
در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخری...
زلزله
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:42
ناگهان در قلبم تلاطمی همچو زلزله تمام بند بند وجودم را به لرزه در آورد چون کودک بی پناهی را دیدم که در سوز و سرمای شدید ...... ناگهان در قلبم تلاطمی هچو زلزله همه جای بند بند وجودم را به لرزه در اورده بود چون کودک بی پناهی را دیدم که در سوز و سرما ی شدید زمستان که وجود هر کسی را به لرزه در می آورد ب...
غنچه پر پر شده
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:42
در گذرگاهی در یک روز برفی مادر بینوایی در گوشه ای نشسته بود و غنچه ی کوچکش را محکم به خودچسبانده بود تا بدن یخ زده اش را گرم کند رهگذران انچنان در پالتوی گرمشان....... در گذر گاهی در یک روز سرد پاییزی مادر بینوایی نشسته بود او غنچه کوچکش را محکم به خود چسبانده بود تا بدن یخ زده اش را گرم کند رهگذران...
دل مهربان پسرک گلفروش
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:42
در سوز و سرمای یکی از روزهای زمستان که همه جا را برف سفید پوش کرده بود پسرک گل فروشی سر چها راهی مشغول کاسبی بود ناگهان متوجه شد دخترک هم سن و سالش ...... در سوز و سرمای یکی از روز های سرد زمستان که همه جا را برف سفید پوش کرده بود پسرک گل فروشی سر چهار راهی مشغول کاسبی بود ناگهان متوجه شد دخترکی هم ...
نیکی
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:42
کودک دبستانی که هر روز سر راه مدرسه دخترک علیلی که فقط چشمانش بینایی داشت را می بیند و دلش بحالش می سوزد او تصمیم می گیرد هر روز پول تو جیبی روزانه اش را به ان دخترک بدهد و خود در زنگ تفریح گرسنگی را تحمل کند تا بتواند به او کمک کند او دلش می خواست روزها زودتر تکرار شود او به ان دخترک علیل کمک کند و...
مهر پدر ی
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:42
در گذرگاهی شلوغ در یک روز سرد پاییزی پیرمرد کتاب فروشی که دردکان گرمش لم داده بود چشمش به پسرک گدایی می افتد ناگهان مهر پدری که سالیان دراز ی حسرتش را می خورد به سراغش می آید و قلبش مانند دریای متلاطم شده بود و امواجش را به سینه اش می کوبید او را مصمم کرد تا به هر قیمتی شده آن کودک را از ان سود جویا...
ترانه مادری
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
مادر دردمندی کنار بستر کودک نوجوانی که در انتظار مرگ بودرا دیدم که چگونه زیر لب با عشق و علاقه ترانه مادری را زیر گوش دلبندش زمزمه می کرد و او را امیدوار می ساخت ولی در دلش طوفانی به پا شده بود و ناله میکرد که با این مصصبت عظیم چه کنم........
شا پرک
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
سر چهار راهی شاپرکی دخترک گل فروشی که از فقر و گرسنگی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود بر روی سرش می نشیند آنگار دست نوازش بر سر ان دخترک می کشید و دلداریش می داد ولی رهگذران بی خیال فکر می کردند که او خواب است ولی او از قید حیات رها شده بود و انها همچنان در بندند.
نگاه ملتمس
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
مادر نالانی در گوشه خیابانی نشسته بود و کودکش مثل گلی پژمرده در بغلش خوابیده بود رهگذران سکه ای در کنارش می انداختند و از کنارش رد می شدند و به نگاه ملتمسش توجه ای ........... مادر نالانی در گوشه خیابانی نشسته بود و کودکش مثل گلی پژمرده در بغلش خوابیده بود رهگذران سکه ای در کنارش می انداختند و از کن...
حضور پر رنگ خدای مهربان
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
در بازار روزی که جای جای بازارش پر از میوه های رنگارنگ تابستانی بود آن میوها آنقدر زیبا و درشت و خوش رنگ بودند که هر کسی وسوسه ..... در بازار روزی که جای جای بازارش پر از میوه های رنگارنگ تابستانی بود ان میوه ها آنقدر زیبا و درشت و خوش رنگ بودند که هر کسی را وسوسه می کرد تا انها را بخورند زن مستمندی...
دانش آموزد و دانش آموز شود
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
در آغازین روزهای فصل پاییز هزار رنگ و هزار چهره در روز اول مهر در شروع سال تحصیلی کودکی را در کنار مدرسه ابتدایی نشسته بود او بر اثر فقر و نداری مجبور ..... در آغازین روزهای فصل پاییز هزار رنگ و هزار چهره در روز اول مهر در شروع سال تحصیلی کودکی را در کنار مدرسه ابتدایی نشسته بود او بر اثر فقر و ندار...
بوی کباب
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
خورشید وسط آسمان بو د وقت ناهارشده بود مغازه جگرکی اطرافش را دود پر کرده بود و کم کم عده ای برای خوردن کباب به ان جگرکی می امدند و قصد داشتند ناهار بخورند به فاصله اندکی کودکی با سر و وضع ژولیده روبروی جگرکی........خورشید وسط آسمان بود وقت ناهار شده بود و کم کم عده ای برای خوردن کباب به آن جگرکی می ...
پدر بی غیرت و نگاه حریص دوستان معتادش
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
پسرک حدودا چهارده ساله به نطر می رسید او هر روز صبح زود از خواب نازش بیدار می شد تا به سر کار برود او مجبور بود خرج و مخارج خانواده اش را تامین کند پدری داشت معتاد و بی رحم که هر روز دوستان معتاد و بی غیرتش را دور منقلی در خانه اش جمع می کرد.......... پسرک حدودا چهارده سالی به نظر می رسید او هر روز ...
بدون دفتر جگونه دیکته بنویسد
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
رعنا در کلاس سوم ابتدایی در جایی پرت و دور افتاده در کوهستانی سرد و پر از برف در خانواده فقیری بدنیا امده بود فقر و نداری سراسر خانه اشان را فرا گرفنه بودو انها را ازار می داد رعنا به غیر از خودش شش برادر و خواهر دیگر ..........َ رعنا در کلاس سوم ابتدایی در جایی پرت و دور افتاده در کوهستانی پر از بر...
در دستانش شیریتی و بر لبانش لبخند خشک شده
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 11:41
هادی روز به روز نحیفت ترو ضعیفتر می شد هیچ راهی برای مداوایش وجود نداشت جز پیوند کلیه می توانست او را از ان بیماری سخت نجات دهد گروه خونی پدرر و ومادرش هم جوری بود که ..... هادی روز به روز ضعیفتر و نحیفتر شده بود هیچ راهی وجود نداشت جز پیوند کلیه می توانست او را از ان بیماری سخت نجات دهد او هر چند ر...