ffathi50.loxblog.com
https://ffathi50.loxblog.com
loxblog.comfaloxblog.comloxblog.comشب یلدا یعنی چیhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=30<p></p>
<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند</span></span></p>
<p></p><p></p>
<p><span style="font-size: 16pt;">در گذر گاهی شلوغ و پر رفت و آمد دو برادر با لباس ژولیده و کثیف در سوز و سرمای اخرین روز اذر ماه کنار همدیگر نشسته بودند انها هر روز به فرمان پدر بی رحمشان به آنجا می رفتند تا گدایی کنند و جیب پدر مفت خورشان را پر کنند</span></p>
<p><span style="font-size: 16pt;"> یکی از آن دو برادر که کوچکتر از دیگری بود می پرسد. شب یلدا یعنی چه چون آن روز بیشتر کسانی که از کنارشان رد می شد ند در باره شب یلدا صحبت می کردند برادر بزرگتر با آنکه حوصله نداشت دل برادرش را نشکست وبرایش توضیح داد که شب یلدا طولانی ترین شب سال هست و مردم به خاته بزرگترغامیل می روند تا پاسی از شب کنار هم انواع خوراکیهای رنگارنگ می خورند و بزر گتر ها برای هم فال حافظ می گیرن او به برادرش گفت شب یلدا را فراموش کن یلدا برای کسانی خوب است که پدر و مادری مهربان و دلسوز دارند نه ما که والدینمان در این سوز و سرما ما را وادار به گدایی می کنند تا کمک خرج آن مفت خواران از خدا بی خبر باشیم آنها از ما سوء استفاده می کنند شب یلدا را فراموش کن چون اگر دست خالی به آن مثلا خانه برویم تنبیه مفصلی می شویم پسر کوچکتر در دلش افسوس می خورد که چرا ما هم مانند آن رهگذران شب یلدا م و به خانه بزرگتری نمی رویم و از کنار هم بودن لذت نمی بریم </span></p>
<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">ایا شما دوستان شب یلدایتان را با ان کودکان قسمت می کنید تا در خانه های محقرشان با آن خوراکیها کمی از شب یلدا لذت برند و کمتر حسرت نداشته هایشونو بخورند.</span></span><span style="font-size: 16pt;"><br />
</span></p>
<p></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=30زمزمه های کودک علیلhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=29<p><span style="color: rgb(0, 255, 0);"><span style="font-size: 18pt;"><span style="font-family: Comic Sans MS;">کودکی را روی ویلچر هر روزه به همراه پدر علیلش در کنار مغازه خوار و بار فروشی بزرگی می بینم که در حالی که گردنش تعادلی ندارد و دائم به سویی افکنده می شود به رهگذری با التماس نگاه می کرد و دستانش را برای گرفتن کمک به سوی انها دراز می کرد نگاه ان کودک علیل انگار با ادمی حرف می زند اگر خوب و دقیق به زمزمه هایش گوش فرا دهیم اینطوری زیر لب می گوید که ای خدای مهربان چرا پدر و مادرم آنقدر بی مسئولیتند با انکه پدرم معلول بود باز هم صاحب بچه شدند و من علیل قلج را بدنیا آوردند هر روز رهگذرانی که از کنار من و پدرم رد می شود این مسئله حیاتی را به پدرم گوش زد می کنند که چرا وقتی خودت مشکل معلولیت داشتی صاحب فرزند شدی تاکه او هم محتاجی مثل تو شود آن کودک در دلش پدرش را نفرین می کرد که جرا این امر مهم را رعایت نکرد چون خود پدرش هم ازاینکه پدر بزرگش معلول بود زمان بدنیا آمدن مثل پدرش معلول بذنیا آمد اگر از بی سوادیش بود غصه ای نداشت ولی وقتی که خود این بلا به سرش آمد پس چرا من را بوجود آورد تا که مانند تکه گوشتی گوشه ای بیفتم و منبع در آمدش شوم این سوز و گداز هر روزه آن کودک علیل بود خدایا کمک کن تا که هرگز فرزند علیلی بدنیا نیاید و از آن سوء استفاده نکنند.<br />
</span></span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=29چرا کودکانی که باید مانند شاپرکان این سو و انسوی روند انقدر پژمرده اندhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=28<p><span style="color: rgb(255, 102, 0);"><span style="font-size: 18pt;"><span style="font-family: Comic Sans MS;">کودکانی بخاطر فقر و نداری ناچارند از صبح زود دست نیاز به سوی هر کس و ناکسی دراز کنند و از آنها کمک بخواهند تا که اگر دلی بحالشان سوخت سکه ای در دستان نحیف و لاغرشان اندازند تا پدر و مادر معتاد آن کودکان از دسترنجشان دود و دمشان براه باشد و مشغول عیش و نوش شوند و در گرمای شدید و در سرمای شدید کودکان معصومشان را در گذرگاه ها برای گدایی می گذارند تا که از دسترنجشان لذت برند پس رسالت پدرو مادران کودکان در قبالشان چیست مگر انها از بدو تولدشان مسئول رفاه و آسایش انها نیستند پس چرا کودکانی که باید مانند شاپرکان این سو آن سوی روند آنقدر پژمرده اند و نای راه رفتن ندارند ایا می توان نام والدین بر روی آن ظالمان گذاشت البته که هرگز نام والدین را برانها نباید گذاشت بلکه ان بی رحمان از دشمن هم دشمنترند و باید جوابگوی اعمالشان نزد پروردگارشان باشند.<br />
</span></span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=28لبخند شیرینی گوشه لبانش نقش بسته بودhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=26<p><span style="color: rgb(255, 0, 255);"><span style="font-size: 18pt;"><span style="font-family: Comic Sans MS;">کودکی که بر اثر فقر و نداری مجبور بود سر چهار راهی به گدایی پردازد زمانی که می خواست خود را به جای همیشگی خود برساند ناگهان با اتومبیلی تصادف می کند ان اراننده از خدا بی خبر فرار می کند و ان کودک را به حال خود وا می گذارد کم کم دور و بر آن کودکی که چند لحظه پیش در دلش از تنهای و نداری رنج می برد دور و برش آنقدر شلوغ شده بود و به سوی بدن خونینش سکه یا اسکناسی می انداختند ان کودک اخرین تلاشش را می کرد و بامرگ دست و پنجه نرم می کرد و کمی هوشیاری داشت تا که عکس العمل رهگذران را ببیند آن کودک رو به موت زیر لب زمزمه می کرد که چرا هر روز مرا سر همین چهار راه می دیدید ولی بی خیال از کنارم رد می شدید چرا ان زمان که من محتاج کمکهای شما بودم حامی من نشدید امروز که من دستم از زندگی کوتاهشده به من کمک می کنید دیگر در ان دنیا این سکه ها بدردم نمی خورد ان کودک با آن ذهن بچه گانه اش فکر می کرد که برای او رهگذران سکه ای انداختند او نمی دانست که رسم است اگر مرده ای زخمی و خونینی را می بینند به عنوان کفاره باید پولی اندازند ان بی خبران نمی دانستند که هنوز ان کودک نیمه جانی دارد و انها را می بیند ناگهان حال ان کودک منقلب شد مقدارزیادی خون بالا آورد ودر دم جان را به جان آفرین تسلیم کرد و از شر والدین بی مسئولیتش و ان بی خبران و از همه مهمتر از فقر و نداری خلاص شد و همه حاضرین لبخندشیرینی که گوشه لبانش نقش بسته بود را دیدند و به روی خود نیاوردن ولی آن کودک دیگر از جور و جفای زمانه خلاص شدو نزد خدای مهربان رفت تا که هرگز در میان آنها قدم نگذارد.<br />
</span></span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=26مانند گلی پژمردهhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=25<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">کودکی کوچک در کنار گذر گاهی در حالی که از فقر و نداری مانند گلی پژمرده شده بود دستانش را به سوی مردم برای گدایی دراز می کردوچون ان بی خبران به خاطر سرمای شدید سر بر گریبان نهاده اند و نیم نگاهی به آن کودک فقیر و مستمندنمی کردند مگر عده ای سکه ای در دستان نحیفش می انداختندو از کنارش رد می شدنندآنها نمی دانستند که آن کودک مجبور بود خرج مادر بی شوهر مریضش را بدهد وخود ازندگی هیچ لذتی نمی برد چون باید در سرما و گرمای شدید برای رزق و روزی از همنوعش کمک گیرد تا مبادا شکم خالی سر گرسنه بر بالین نهنددر حالی که ان کودکان مانند شاپرکانی باید در همه جا و همه حال مشغول بازی باشندرا بیابیم و دست یاری به آن گلهای پژمرده دهیم و به انها کمک مالی کنیم و تا دیگر مجبور نباشند سر چهار راهی گدایی نمایندو از سرم بلرزند.<br />
</span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=25فقرhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=24<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 18pt;"><span style="font-family: Comic Sans MS;">فقر اگر از جامعه ریشه کن شود همه انسانها به طور مساوی رزق و روزی می خورند هرگز به خاطر مال و ثروت به همدیگر فخر نمی فروشد بلطبع زندگی شیرین می شود هرگز خواهر برادر همنوعمان گرسنه سر بر بالینی نمیگذارد تا همگی درکنار هم با آرامش طی طریق زندگی کنیم.</span></span></span><span style="color: rgb(255, 255, 0);"><span style="font-size: 18pt;"><span style="font-family: Comic Sans MS;"><br />
</span></span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=24در ان دنیا روز مادر را به مادرش تبریک بگویدhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=23<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">دخترکی با سر و وضع ژولیده در گوشه ای شلوغ و پر رفت و امدنشسته بودو دستش را به سوی همه دراز می کرد رنگ زرد او فریاد می زد که دچار سوء تغذیه است رهگذران........<br />
</span></span></p><p><span style="font-size: 16pt;">دخترکی با سر و وضع ژولیده در گوشه ای شلوغ و پر رفت و آمد نشسته بود و دستش را به سوی مردم دراز کرده بود رنگ روی زرد او فریاد می زد که دچار سوء تغذیه است رهگذران از کنارش رد می شدند و بعضی از انها با دلسوزی سکه ای را به او می دادند و بعضی دیگر انگار او را نمی دیدند و بی خیال از کنارش رد میشدند و پی کارشان می رفتند دخترک حدودا هشت ساله به نظر می رسید یک سالی بود که مادرش را از دست داده بود بد جوری هوای مادرش را کرده بود در دلش به خود می گفت که فردا روز مادر است و باید هر جوری شده سری به مزار مادرش بزند او تصمیم گرفته بود که فردا صبح موقعی که باید به انجا می امد تا گدایی کند سر راه اول سر مزار مادر رود و با او درد و دل کند او می دانست اگر پدرش از تصمیمی که گرفته بود بویی ببرد کتک مفصلی او را می زد و در انبار خانه زندانی می کرد اخر کار هر روزه اش بود با کوچکترین بهانه ان بلا را سر بچه هایش در می آورد.غروب شده بوددخترک گرسنه و تشنه روانه خانه شد جز تکه نانی کوچک از صبح تا غروب دیگر چیزی نخورده بود او به این کم خوردن عادت کرده بود عصر با ترس و لرز به خانه رفت غم بزرگی به اندازه کوهی در قلبش سنگینی می کرد دلش می خواست کسی باشد تا با او درد دل کند برادر کوچکش که تفریبا چهار ساله بود به سویش رفت او را در اغوش کشید چون غیر از خواهرش کسی را نداشت ان دخترک اگر که همصحبتی پیدا کرده باشد شروع کرد با برادر کوچکش در باره تصمیمی که گرفته بود او وقتی به برادر کوچکش گفت که فردا بر سرمزارمادرشان می رود از او خواست تا او را همراه خود پیش مادرشان ببرد اصرار از او و انکار از دخترک به برادرش گفت که اگر پدر بویی از این قضیه ببرد کبودشان می کند ان طفل کوچک هم هوای مادرش را کرده بود برای همین شروع کرد به گریه کرد و اعتراض کردن که من را فردا پیش مادرم ببر که ناگهان سایه پدر را بالای سر خود دید از ترس نزدیک بود قبض روح شود چون میدانست علاوه بر اینکه کتک می خورد باید ان شب را در ان انباری ترسناک بسر برد ان بی رحم فورا کمر بند را از کمرش در اورد کتک مفصلی به ان دخترک زد و در انباری او را به همراه برادرش زندانی کرددخترک از بس کتک خورده بود دیگر برایش رمقی برای گریه باقی نمانده بود و نیمه هوش گریه های برادرش را می شنید و نای بلند شدن نداشت تا که به برادرش دلداری دهدبرادر کوچ دخترک از بس گریه کرده بود همان جا خوابیده بود دخترک حتی نمی توانست خود را کوچکترین حرکتی دهد او فقط دستان نحیفش را به بالا گرفته بود و و با خدایخود درد دل می کرد که ای کاش من و برادرم مادر داشتیم ودر روز مادر روزش را به او تبریک می گفتیم و هدیه ای کوچک به مادرمان می دادیم ناگهان لرزش شدیدی کل بدنش را در بر گرفت در حالی که لبخندی کنار لبش بود جان را به جان آفرین تسلیم کرد ه بود انگار پیش مادرش رفته بود و تا فردا در ان دنیاروز مادر را به مادرش تبریک گوید. <br />
</span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=23در حسرت دلبند ش تا مدتها اه می کشیدhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=22<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 18pt;"><span style="font-family: Verdana;">مادری درد مند و فقیر و زجر کشیده با دستان لرزان کودکش را در یک شب سرد اواخر پاییز در حالی که می لرزید غم از دست دادن کوک دلبندش بند بند وجودش را به لرزه در اورده بود چون بخاطر داشتن پنج بچه قدو نیم قدم دلش نیامد او را سقط کند بلکه تصمیم گرفت او را بدنیا اورد سر درگاه خانه ای که انها فرزند ندارند بگذارد چون می داتست که انها بچه ندارند و حتما انها فرزندش را بزرگ می کنند اوهم بعد از مدتی خود را به عنوان خدمتکار در انجا مشغول کارمی کند تا که همه روزه نو گلش را ببیند و از حال روزش با خبر شوداو با این افکار در ان شب مورد نظر فرزنش را که از جانش بیشتر دوست می داشت را در ان سر درگاه گذاشت و زنگ خانه اش را به صدا در اورد و خود گوشه ای نظاره گر شد که ناگهان ماشینی در انجا متوقف می شود ان بچه را می بینند و همراه خود می برند چون از شانس بدش ان شب کسی در ان خانه نبود اه از نهاد ان زن بلند شده بودچون اوبخاطر فقر و نداری مجبور شد کودک دلبندش را انجا بگذارد لاجرم تصمیم گرفته بود که ان کار زشت را بکند ان مادر درد مند همه نقشه هایی که کشیده بود نقش بر اب شده بودو در حسرت ان کودک دلبندش تا مدتهااشک می ریخت و اه می کشید و در هر کوی و برزنی به چهره ها دقیق می شد که ای خدا ممکن است این همان دلبندش است که ان شب او را از دست داده در حالی که قطرات اشک از چشمان بی فروغش جاری می شد این اه کشید نها واشک ریختن کار هر روزه اش شده بودخدایا به این مادر و امثالش صبر ده تا بتوانند غم به ان بزرگی را تحمل نمایند.<br />
</span></span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=22مادر زجر کشیده شب عیدی شرمنده بچه ها یش بودhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=21<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-family: Verdana;"><span style="font-size: 18pt;">فاطمه خانم مادر زجر کشیده ای بود که چند روزی در خانه زمین گیر شده بود او هر روز صبح زود بچه هایش را اول به خدا و بعد به صاحب خانه اش که پیر زنی بود مهربان و دلسوز بود می سپرد و به خانه مردم می رفت تا شکم بچه های بی پدرش را سیر کند او بخاطر درد زانویش چند روزی بود که نمی توانست سر کار برود پسرش تقریبا دوازده سالی داشت و دختر کوچکش هفت ساله بود اخرین روز های اسفند ماه هم بود ......<br />
</span></span></span></p><p><span style="font-size: 16pt;">فاطمه خانم مادر زجر کشیده ای بود که چند روزی در خانه زمین گیر شده بود او هر روز صبح زود بجه هایش را اول به خدا و بعد به صاحب خانه اش که پیر زنی بود دلسوز و مهربان می سپرد و به خانه مردم می رفت تا شکم بچه های بی پدرش را سیر کند او به خاطر درد زانو چند روزی را بود که نمی توانست سر کار برود پسرش سعید دوازده ساله و دخترش سعیده هفت ساله بودند فاطمه خانم تنها دلگرمیش در این دنیا فقط بچه هایش بود که با همه فقر و نداری انها را تشویق به خواندن درس و مشق می کرد او دوست داشت که فرزندانش روزی برای خودشان کسی شوند تا که محتاج خلق اللهی نشوند او خودش از زمانی که یادش می امد در خانه پدریش آسایش نداشت چون مادرش را از دست داده بود و دست نامادری بزرگ شده بود ان بی رحم انقدر او را زیر فشار کار قرار می داد او هرگز بعد فوت مادریش روزی را در اسایش بسر نبرد مرتبا نامادریش او را با زور و کتککاری وادار به اطاعت می کردچون پدرش بی خیال بود وکاری به کار هسرش نداشت ان بی رحم هم هر چه میخواست بر سرش بلا می اورد او ان سختیها را تحمل کرد تا که روزی از دست سمتگری همچو نامادریش نجات یابد تااو جرات نکند دیگر به رعنا زور گوید به خاطر این مسئله تصمیم گرفت که به اولین خواستگارش جواب مثبت دهد از شانس بد او کسی که برای خواستگاریش امده بود مردی بود که همسرش را از دست داده بود و قصد داشت تجدید فراش گوید ده دوازده سالی بیشتر از رعنا سن داشت ولی اصلا برای رعنا اهمیت نداشت دلش می خواست هر چه زودتر از ان جهنم خلاص شود هیچگونه اعتراضی هم در مورد سنش نکرد فقط می خواست از شر نامادریش خلاص شود <br />
</span></p>
<p><span style="font-size: 16pt;"> ........ادامه دارد.<br />
</span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=21در دستانش شیریتی و بر لبانش لبخند خشک شدهhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=20<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">هادی روز به روز نحیفت ترو ضعیفتر می شد هیچ راهی برای مداوایش وجود نداشت جز پیوند کلیه می توانست او را از ان بیماری سخت نجات دهد گروه خونی پدرر و ومادرش هم جوری بود که ..... </span></span><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;"><br />
</span></span></p><p><span style="font-size: 16pt;">هادی روز به روز ضعیفتر و نحیفتر شده بود هیچ راهی وجود نداشت جز پیوند کلیه می توانست او را از ان بیماری سخت نجات دهد او هر چند روز یکبار باید دیالیز می شد چون هر دو کلیه اش از کار افتاده بودند پدر و مادرش هر دو داوطلب شدند تا یکی از کلیه ها را به پسر جوانشان بدهند ولی از بخت بدشان هیچ کدام از انها نمی توانستند جزء اهدا کننده کلیه باشند وضع مالی درست وحسابی نداشتند انها با حقوق بخور و نمیر بازنشستگی روز گار را سپری می کردند چیز خاصی هم برای فروش نداشتند از سالیان پیش از یکی از روستاهای دور افتاده جنوب کشور به تهران این شهر پر از هیاهو امدند چون در ان روستا فقر و نداری بیداد می کرد انها مجبور شدند از سرزمین پدریشان کوچ کنند در ان زمان بخت با انها یار بود پدر خانواده در یکی از باجه های بلیط فروشی اتوبوس واحد مشعول به کار شد و با اندک حقوق خرج کرایه خانه و مخارج تحصیل پسرشان و خرج خورد و خوراکشان را تامین می کرد دیگر پولی برایشان باقی نمی ماند که خانه یا وسیله قابل توجه ای بخرند با همه این مسائل باز حال روزشان از ان روستا ی دور افتاده بهتر بود انها دلشان شاد بود که با ان حقوق بخور و نمیر فرزندشان را می توانند به مدرسه بفرستند چون درروستایشان تنها مدرسه ابتدایی که وجود داشت کفاف بچه های روستا را نمی داد و عده ای در بیرون زیر اسمان خدا درس می خواندند اگر روزی باران می گرفت بچه ها از ان کلاس هم محروم بودند بخاطر این مسائل پرو مادر هادی خوشحال بودند که بخاطر تنها پسرشان همه سختیها را تحمل می کنند تا او ادامه تحصیل دهد و الحق که پسرشان فهمیده و درسخوان بود قدر دان زحمات خانواده اش بودچون او همیشه شاگرد اول کلاسشان بود هادی در این روز ها که اسیر درد و رنج بیماری بود دانشجوی سال دوم پزشکی بود او خودش می دانست که وضع بیماریش انقدر وخیم است و نمی تواند تا زمانی که نوبت دریافت کلیه دوام اورد همه دوستانی که در بیمارستان داشت خیلی تلاش کردند تا که زودتر نوبت دریافت کلیه اش شود ولی باید تا ان زمانی که نوبتش شود با ان درد و رنج بسازد اعتراض نکند تا که دل مادر و پدر پیرش را بدرد نیاورد او انقدر با متانت و صبر و بردباری در حضور ان دو بزرگوار دردش را پنهان می کرد تا انها را کمتر نگران کند ولی رنگ و روی زردش را چگونه می توانست پنهان کند پدرش حال و روز فرزندش را می دید که چگون دارد مثل شمع آب می شود برای وخامت حالش خودش را مقصر می دانست و سر زنش می کرد که چرا بیشر در آن جند سال کار نکرد و به خودش می گفت ای کاش دو شیفته سر کارش می رفت و پس اندازی را برای همچو امروزی پس انداز می کرد تا شرمنده زن و فرزندشدر این روزها نشود تنها فکری که به خاطرش رسید ان بود که به خانواده اش بگوید که به روستایشان می رود تا از اقوامشپولی برای مداوای پسرش قرض کند ولی در اصل می خواست یکی از کلیه هایش را بفروشد و با پول ان برای پسربیمارش کلیه بخرد با ان تصمیم مهم از اهل خانه اش خداحافظی کرد تا مثلا به زادگاهش برود او قبلا در این مورد خوب تحقیق و برر سی کرد و یکی از دوستان هم دانشگاهی هادی کمک خواست تا در موقع عمل مواظبش باشد تا که با چشم خود سلامتی پسر دلبندش را ببیند ان رفیق هادی هم مثل ان از خانواده نسبتا مرفهی نبود تا به ان پد ردردمند و دوست عزیزش کمک کند او با چشمانی که قطرات اشک جاری بود به پدر هادی قول داد که سر سوزنی کوتاهی نکند تا که خدای ناکرده بلایی سر هادی و پدرش اید او خیلی خوب می دانست که حال دوستش انقدر وخیم است که ممکن است دوام نیاورد بخاطر این مسئله راضی شد با پدر هادی همکاری کندپدر دردمندفهمیدکه کجاباید برای فروش یکی از کلیه هایش برود و البته از کارش خجل بود چون عمو ما معتادان راضی می شدند که اینکار را بکنند تا خرج ومخارج اعتیادشان جور شود ولی بخاطر تنها فرزندش به هر کاری راضی بود تن در دهد تا که او را نجات دهد چند نفری راضی شدند کلیه اش را از او بخرند با ادرسی که از انها داشت نزد یکی از خریدارانش که او هم بد بختانه یکی از فرزندانش بخاطردیالیزم های مکرر باید هرچه زودتر عمل می شد و پسرش را از مرگ نجات می دادراضی شد پول قابل توجه ای به پدر هادی بدهد به شرطی که گروه خونی اش به مریضش بخورد پد هادی او را نزد دوست پسرش سعید می برد واز او می خواهد تا ا ز او تست خون بگیرند تا که او بتوانمد جوانی را از مرگ نجات دهد و با پولش هزینه کلیه پسرش را تامین کند خریدار کلیه وقتی فهمید که ان پدر درد مند چه فداکای بزرگی را برای پسرش می کند مبلغ قابل توجه ای هم به قیمتی که توافق کرده بودندرا به سعید بدهد تا که فرزند ان پدر فداکار نیز درمان شود چند روزی طول کشید تا که حال و روز پدر هادی بهتر شود چون او هرچه زودتر می خواست با خرید کلیه ای برای دلبندش او را از مرگ نجات دهد اسعید دوست هادی هم چند روزی در گیر عمل پدر هادی بود وقت نکرد تا به هادی سر بزن از یک جهت خوشحات بود که دوستش نجات پیدا می کند و اجهت دیگر غصه پدر در مند هادی را می خورد کگه درعرض مدت کوتاهی کمرش خمیده شده بود ان روز پدر هادی از بیمارستان مرخص می شود هر چه به دنبال سعید دوست هادی می گردد او را پیدا نمی کرد او روز قبل به او قول داد تا زمان ترخیصش پیشش باشد ولی هرچه از اینو ان سوال می کرد جواب سر بالا می شنید و متعجب بود که اکثر کادر ان بیمارستان او را با نگاه دلسوزانه ای می نگریستند او با خودش فکر می کرد که همه انها از فروش کلیه بخاطر پسرش ان جوری او را می نگریستند البته سعید قبلا همه مراحل ترخیص را اماده کرد ه بود تا پدر هادی دچار مشکلی نشود ان پدر درد مند با پولی که از ان مرد ی که کلیه اش را خرید می گیرد و سر راهش بسته شیرینی ای می خرد و به سوی خانه اش به راه می افتد وقتی به نزدیکی خانه شان رسید دید که جمعیتی جمع شدند و همگی در حال گریه هستند دست و یایش سست شد و درحالی که لبخند بر لبش خشکیده بسته شیرینی بدستش کمرش مانند فنری تا شد او همان جا در کنار جمعیت بر زمین نشست و بر سرش می کوبید که ای خدا تنها ثمره زنگیم را از دست دادم راضیم به رضای تو او در همان جا با خودش عهد بست که پول کلیه اش را خرج بنده خدایی همچو پسرش کند که از مال دنیا کسی را ندارد و الحق هم به عهدش وفا کرد و توانست جان جوانی را قبل از مرگش بگیرد.<br />
</span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=20بدون دفتر جگونه دیکته بنویسدhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=19<p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: 16pt;">رعنا در کلاس سوم ابتدایی در جایی پرت و دور افتاده در کوهستانی سرد و پر از برف در خانواده فقیری بدنیا امده بود فقر و نداری سراسر خانه اشان را فرا گرفنه بودو انها را ازار می داد رعنا به غیر از خودش شش برادر و خواهر دیگر ..........َ<br />
</span></span></p><p><span style="font-size: 16pt;">رعنا در کلاس سوم ابتدایی در جایی پرت و دور افتاده در کوهستانی پر از برف در خانه محقری که فقر و نداری انها را زبده ترکرده بود بدنیا آمد بیشتر تلاش میکردند و کمتر توقع داشتند تنها منبع در امد پدر رعنا چند مرغ و اردکی بود که از فروش تخمشون خرج زندگی را به سختی می گذراند و کار دیگری نداشت در ان کوهستان سرد کشاورزی رونق نداشت تنها چند باغ گردو و میوه ای بود که صاحبانشان خود از باغشان مراقبت می کردند البته هر چند وقت یکبار پدر رعنا به شهر می رقت کمی پول در می اورد چون تعداد خانوارش زیاد بود همیشه بچه ها گرسنه از سر سفره بلند می شدند رعنا این قضایا را می دید و غصه می خورد غم بزرگی این روز ها در دلش سنگینی می کرد چون دفتر دیکته اش در حال تمام شدن بود جرات هم نداشت به پدرش بگوید تنها فکری که به ذهنش رسید ان بود که روزی یک عدد از تخم مرغها را بر دارد و در جایی مخفی کند انقدر از پدرش می ترسید که اگر از کارهایش سر درمی اوردحتما کتک مفصلی می خورد برای همین تخم مرغها را در جایی دور از همه پنهان می کرد یک هفته ای می شد که شروع به جمع کردن تخم مرغها کرده بود او تصمیم داشت فردا صبح سر راه مدرسه انها را بفروشد و برای خودش دفتر دیکته بخرد البته دفتر مشقش هم تقریبا تمام شده بودرعنا انقدر در مصرف دفتر و مداد صرفه جویی می کرد و هرگز ورقی از دفترش جدا نمی ساخت او فردا دیکته داشت و می دانست که معلمشان هرگز اجازه نمی دهد در دفتر مشقش دیکته بنویسد برای همین مسئله مصمم شد حتما ان روز سر راه مدرسه تخم مرغها را بفروشد و در عوض برای خودش دفتر دیکته بخرد او ان روز تخم مرغها را در پاکتی پنهان کرد تا از خانه خارج شود پدرش او را می بیند از رعنا می پرسد که در پاکت چه چیزی را پنهان کردی وقتی که رعنا دید پدرش به سوی او می اید سست و بیحال شد و ان پاکت از دستش می افتد وهمه ان تخم مرغها می شکند واو در حالی که از ترس می لرزید مجبور شد تا به پدر سخت گیرش توضیح دهد ولی ان بی رحم تا می توانست بدن ضعیفش را کبود کرد و او را وادار کرد تا مرغدانی کثیف گوشه حیاط را تمیز کند در نگاه رعنا غم بزرگی موج میزد از کبودی های تنش و از کار سختی را که پدرش بعهده او گذاشته بودناراحت نبوداز ان دل نگران بود که فردا سر کلاس درس بدون دفتر دیکته چگونه دیکته بنویسد.<br />
</span></p>
<p><span style="font-size: 16pt;"><br />
</span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=19پدر بی غیرت و نگاه حریص دوستان معتادشhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=18<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">پسرک حدودا چهارده ساله به نطر می رسید او هر روز صبح زود از خواب نازش بیدار می شد تا به سر کار برود او مجبور بود خرج و مخارج خانواده اش را تامین کند پدری داشت معتاد و بی رحم که هر روز دوستان معتاد و بی غیرتش را دور منقلی در خانه اش جمع می کرد..........<br />
</span></span></p><p><span style="font-size: 16pt;">پسرک حدودا چهارده سالی به نظر می رسید او هر روز صبح زود از خواب ناز بیدار می شد مجبور بود خرج و مخارج خانواده اش را تامین کندچون پدرش معتادی بود بی غیرت و بی رحم ان بی مروت هر روز دوستان مثل خودش را دور منقلی در خانه اش جمع می کردتا با دسترنج پسر نوجوانش از صبح زود تا پاسی از شب دور منقل با ان ناکسان سپری کند با توجه به انک دختر نوجوانی در خانه داشت باز هم ارازل و اوباش مثل خودش را به خانه می آورد تا با هم دور ان منقل کیف و حال کنند چندین بار شاهد بود که نگاه حریص ان بی رحمان سرا پای دختر ش را ور انداز می کردند تا سر فرصتی گل وجودش را پر پر کنندمادر درد مند ان پسر به خاطر فرزندانش دم نمی زد و همه سختیها را تحمل می کرد تا فرزندانش اواره و اسیر ان حیوان به ظاهر ادم که اسمش را پدر گذاشته نشوند شوهرش فوق العاده بی رحم سنگدل بود او حاضر بود همه را قربانی و ازار و اذیت کند تا که خود و دوستان نابکارش راحت و بی دغدغه کنار منقل مواد مصرف کنند ان زن درد مند روزی نبود که از دست ان ظالم کتک نخورد پسرش از همه اتفاقاتی را که برایش می اقتاد را از زبان خواهرش مطلع می شد و روز به روز از پدرش بیزارتر می شد همیشه بغض فرو خورده ای گلویش را می فشرد و او را ازار می داد او هر جه فکر می کرد نمی توانست راه نجاتی برای مادر و خواهر ش پیدا کند لا جرم می ساخت و می سوخت و دم نمی زد یکی از روز های خدا صبح زود ان پسر بساط کفاشی را به دوشش انداخت تا تا در گوشه ای از پارک نزدیک خانه شان مشغول کار شود ناگهان دل و روده اش به هم پیچید درد شدیدی سراسر وجودش را در بر گرفت مجبور شد بساطش را جمع کند و به خانه برودتا استراحت کند و حالش بهتر شود تا بتواند بعد از ظهر سر کارش رود وقتی با ان حال و روز به خانه رسید دید یکی از دوستان نا بکار پدرش دارد خواهرش را دنبال می کند و می خواست اورا بازی دهد تا هم خودش و هم دوستان مثل خودش و هم ان پدر بی غیرتش را سر گرم کند وقتی ان پسر خواهرش را در ان وضع دیدطاقتش دیگر به سر رسید و تصمیم گرفت همه ان ارازل و اوباش را از خانه بیرون کند ودر دلش می گفت پس مادرم کجاست چرا به کمک خواهرم نمی اید او نمی دانست که پدر بی غیرتش او را درانبار زندانی کرده تا دوستانش راحت باشند تنها کاری که می توانست بکند دسته بیلی را که در گوشه حیاتشان افتاده بود را بر دارد به ان دزدان ناموس حمله کند وقتی پدرش دید که پسرش قصد حمله به دوستانش را دارد کمر بندش را کمر در اوردتا به اوحمله کند ان پسر تنها کاری که کرد ان دسته بیل را مانند چماقی بر سر پدر بی غیرتش فرود اورد و تمام خشم فرو خورداش را بر سرش خالی کرد چند بار ان حرکت را با هرچه قدرت در بدن نحیفش داشت تکرار کرد تازه بخود امد که دید همه ان ارازل و اوباش از ترس فرار کردندحتی یکی از ان ارازل و اوباش سر سوزنی کمک نکرد خون از سر ان مرد بی غیرت جاری شده بود و بیهوش نقش زمین افتاده بود مادرش وقتی سر وصداها را شنید با صدای بلند از پسرو دخترش می خواست تا در انباری را باز کند او را از انجا نجات دهد بی خبر از همه قضایا فکر می کرد طبق معمول هر روزه ان شوهر بی غیرتش پسرش را تبیه می کندوقتی پسر بخود امد دید خواهرش بر سرش می کوبد و می گوید اگر این بی رحم را کشته باشی جواب قانون را چه می دهی تو تنها کسی هستی که من و مادرم در این دنیا داریم تازه به یاد مادرش افتاد که در انباری زندانی است فورا در انبار را باز کرد وقتی مادرش از انجا بیرون امد تازه متوجه شد چه بلایی سرش امده از این ناراحت نبود که همسر بی غیرتش به ان روز در امده برای پسر نوجوانش ناراحت و نگران بود او هم با دیدن وضعیت شوهرش فکر می کرد که جان داده بعد از اینکه از شوک خارج شد نبض ان بی غیرت را امتحان کرد دید که هنوز بدنش گرم است و نبضش می تپد فورا با کمک پسر ودخترش شوهرش را به نزدکترین مر کز درمان دولتی نزدیک خانه اشان می برند و در انجا بستری می کنند بعد از معاینه توسط چزشک متوجه شدند که ان بی غیرت به حالت کما رفته احتمال مرگش زیاده مسولین درمانگاه از انها پرسبدند که چه اتفاقی برایش روی داده که به این روز در امده انها مجبور شدند دروغ بگویند که عده ای ارازل و اوباش به قصد دزدی به او حمله کردند و ان بلا را به سرش اوردند و فرار کردند مادر بینوای پسرک در دلش خدا خدا می کرد که بیشتر از انها سوالی در باره ان اتفاق نکنند تا مبادا پای پسرش در این قضیه گیر شود او را به زندان اندازند ماموری از اگاهی محل به ان مر کز در مان امد و از تک تکشان سوالاتی را پرسید در دفترش یاد داشت کرد ان زن درد مند به ان مامور گفت که شوهرش معتاد و گاهی هم جنس رد و بدل می کرد تا خرج موادش را در بیاورد البته پسرش را نشان ان مامور داد و به او گفت که از صبح زود سر کار می رود و خرج و مخارج خانواده را با سن کمش تامین میکند پدرش از درامد پسرم هم برای خرید موادش استفاده میکرد ان مامور وقتی فهمید انگلی ان اتفاق برایش رخ داده زیاد از انها بازجویی نکرد و انها را بحالشان تنها گذاشت روزها از پی هم می امدند و پدر ان پسر به هوش نیامد دل مهربان و رئوف ان پسر تازه برای پدر بی هوشش سوخت و از خدا می خواست که هر چه زودتر به هوش اید تا از عذاب وجدان رها شود او مرتبا به پدرش سر می زد تا اینکه روزی به او مژده دادند که پدرش به هوش امده او از خدایش تشکر کرد که در ان سن کم قاتل پدرش نشد بعد از چند روز اجازه دادند که پدرش را به خانه ببرند انها متوجه شدند که فقط می تواند ببیند و حتی نمی تواند کلمه ای حرفی بزند یا اینک نقطه ای از بدنش را تکان دهد با همه این مسائل هم ان پسر و مادر و خواهرش خوشحال بودند که ان بی غیرت نمرد تا مبادا اپ پسر را به جرم قتل مجازات کنندپدر معلولش را هر روز روی ویلچرش می نشاند و به بهترین وجه ممکن از او مرافبت می کردو می خواست خدایش او را ببخشد که مجبور شد به روی پدرش دست دراز کرده و او را به ان حال و روز در اورده بود البته انها تازه نفس راحتی کشیدند چون بی غیرت و بی رحمی همچو ان مرد نمی توانست انهارا ازار و اذیت کند وقتی نگاهش به نگاه پدرش می افتاد می دید که اشک ندامت گوشه چشمش می درخشد وبا نگاهش از انها حلالیت می طلبید باید چماقی بر سرش فرود می امد تا بخود اید و پشیمان شود شرمندگی در چشمانش بخوبی دیده می شد ای خدای مهربان چرا قبل از اینکه چمافی بر سر ان بی رحمان فرود اید بخود نمی ایند و از خواب غفلت بیدار نمی شوندتا زندگی را به کام هسر و فرزندانشان زهر نکنند چرررررررررررررررا <br />
</span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=18بوی کبابhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=17<p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: 16pt;">خورشید وسط آسمان بو د وقت ناهارشده بود مغازه جگرکی اطرافش را دود پر کرده بود و کم کم عده ای برای خوردن کباب به ان جگرکی می امدند و قصد داشتند ناهار بخورند به فاصله اندکی کودکی با سر و وضع ژولیده روبروی جگرکی........</span></span></p><p><span style="font-size: 16pt;">خورشید وسط آسمان بود وقت ناهار شده بود و کم کم عده ای برای خوردن کباب به آن جگرکی می آمدند و قصد داشتند ناهار ان روز را کباب بخورندبه فاصله اندکی کودکی با سر و وضع ژولیده روبروی ان جگرکی نشسته بود و باولع دود کباب را به درون ریه هایش فرو می برد و از این کارش هم لذت می برداز ان فاصله از درون مغازه پیر مرد مهربانی او را می بیند که چگونه دود کباب را بو می کشد فهمید وضع مالیش اجازه نمی دهد تا سیخی کباب بخرد لاجرم به بوی کباب بسنده می کند آن پیر مرد بیرون مغازه پیش آن پسرک می رود و او را با خود به آن کبای می برد و برایش چند سیخ کباب می خرد و به او می دهد تا بخورد ان کودک مثل بهت زده ها اصلا باور نمی کرد که روزی کباب واقعی را بجای دود کباب بخورد انگار گنج با ارزشی را به او دادند شروع کرد به خوردن کباب وقتی اولین لقمه را بر دهان گذاشت به یاد خواهر کوچکش و مادر بی سرپرستش افتاد و از مغازه دار خواهش کرد تا کبا هایش را در ظرفی گذارد تا او به خانه ببردو لذت خوردنش را با انها قسمت کند آن پیرمرد از کار ان کودک شگفت زده شده بود و از او علتش را سوال کرد ان کودک برایش گفت که با مادر خواهر کوچکترش زندگی را با فروش فال می گذرانداو گفت که انها هرگز توانای خرید سیخی کبابی را ندارند و او هر روز دود کباب را می خورد و از ان کار هم لذت می برد چون انقدر در امد روزانه اش کم است و ناچیز که حتی خرج روزمره مان را به زور تامین می کنیم چه برسد که ولخرجی کنم قطرات اشک از گونه های ان پیرمرد جاری شده بود و دلش می خواست به هر قیمتی که شده کمکی به او بکند تا که کمر کوچکش زیر بار مشکلات رمانه نشکند به او پیشنهاد کرد که از فردا صبح زود به لوازم التحریری اش بیاید و شاگردش شود ان پسرک ژولیده برق نگاه شادی سراسر چشمش را فرا گرفته بودخوشحال شد بنده خدایی قصد دارد از او حمایت کند تا بتواند از پس خرج و مخارج خانواده اش بر اید و از فردای ان روز در کنار ان پیرمرد در لوازم التحریی مشغول به کار شد چون خیلی تر و فرز بود همه کار های ان مغازه را انجام می داد و در عوض ماهیانه در آمد قابل توجه ای را ان پیرمرد به او میداد تا به خانه ببرد و با ارامش زنگی کند روزی ان پیرمرد دلسوز به او پیشنهاد داد تا در مدرسه ای ثبت نام کند و درس بخواندتا در اینده بیشتر برای خانواده اش مفید واقع شود ان بزرگوار او را در مدرسه ای ثبت نام می کند به کار اندکش در مغازه بسنده می کن</span></p>
<p><span style="font-size: 16pt;">رد تا که ان کودک که حالا مانند فرزند نداشته اش برایش اهمیت داشت به مقامی برسد تا هرگز حسرت خوردن سیخی کبابی را بر دل نداشته باشد خدایا سر راه همه کودکان بی سرپرست همچو ان فرشته نجات را برسان تا انها راحت و بی دغدغه زنده بمانند و زندگی کنندغم و غصه خرج و مخارج زندگی را نداشته باشندو راحت شب سر بر بالین نهند . <br /> </span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=17دانش آموزد و دانش آموز شودhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=16<p><span style="color: rgb(255,0,0)"><span style="font-size: 16pt">در آغازین روزهای فصل پاییز هزار رنگ و هزار چهره در روز اول مهر در شروع سال تحصیلی کودکی را در کنار مدرسه ابتدایی نشسته بود او بر اثر فقر و نداری مجبور .....<br />
</span></span></p><p><span style="font-size: 16pt">در آغازین روزهای فصل پاییز هزار رنگ و هزار چهره در روز اول مهر در شروع سال تحصیلی کودکی را در کنار مدرسه ابتدایی نشسته بود او بر اثر فقر و نداری مجبور بود به مادر بی سر پرستش کمک کند خیلی هم خوشحال بود که می تواند کمک خرج مادرش باشد ولی عاشق درس و مدرسه بود بخاطر فقر و نداری مادرش نتوانست او را در مدرسه ای ثبت نام کند آن روز در حالی که اشک از گوشه چشمان قشنگش جاری می شد به دانش آموزانی که سال تحصیلی را آغاز کرده بودند نگاه می کرد انها بی خیال این سو و ان سو می دویدند و با هم بازی می کردند آن کودک فقیر در حالی که آه می کشیدو اشکش جاری بود در دلش افسوس می خورد که چرا من مانند آنها نمی توانم به مدرسه روم و دانش آموزم و دانش آموز شوم.چررررررررررررررررا<br />
</span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=16حضور پر رنگ خدای مهربانhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=15<p><span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: 16pt;">در بازار روزی که جای جای بازارش پر از میوه های رنگارنگ تابستانی بود آن میوها آنقدر زیبا و درشت و خوش رنگ بودند که هر کسی وسوسه .....<br /> </span></span></p><p><span style="font-size: 16pt;">در بازار روزی که جای جای بازارش پر از میوه های رنگارنگ تابستانی بود ان میوه ها آنقدر زیبا و درشت و خوش رنگ بودند که هر کسی را وسوسه می کرد تا انها را بخورند زن مستمندی را که دور دکه ای پر از هلو های خوش رنگ و درشت که چند نفری مشغول جدا کردن ان هلو ها بودند آثار بی تابی را در چهره ان زن می دیدم که با خودش می جنگید بلاخره احساسش بر قلبش غلبه کرد از تک ان کسانی که در حال خرید هلو بودند تفاضای چند دانه هلو می کرد و می گفت که برای بچه های بی پدرش می خواهد یکی از ان مشتریها رو کرد به آن زن که مگر ما موسسه خیراتی باز کردیم که به تو میوه بدهیم یا بقیه انگار دلشان مثل سنگ شده بود اصلا اعتنایی به از زن مستمند نمی کردند زن مهربانی که قصد خرید ان هلو ها را داشت شروع کرد به جدا کردن هلو ها همان موقع ان زن دردمند تقاضایش را برای چندمین بار تکرار کرد و از انها می خواست که دانه ای هلو به او بدهند ولی باز هم کسی به التماسش توجه ای نمی کردتنها کسی که دلش به حالش سوخت ان زن مهربان بود او از فروشنده خواست تا پاکتی به او بدهد تا خودش چند دانه از ان هلو ها را ورچین کند او قبول کرد پول هلو ها را به آن فروشنده داد فروشنده پسر نوجوانی بود وقتی ان زن دلسوز می خواست پول هلو ها را حساب کند ان فروشنده از کار ان زن دلسوز تحت تاثیر قرار گرفت و قسمتی از پول هلو ها را نگرفت خدا شاهده این واقعیت دارد در یک چشم به هم زدنی دکه پر از هلو تمام شد همه انگار فقط هلوهای ان دکه به چشمشان می امد و از فروشنده اش می خواستند که برایشان هلو بیاورد با آنکه به فاصله ای خیلی کمی همان هلو ها بالای دکه ای دیگر قرار داشت ولی چند نفری منتظر شدند تا ان فروشنده برایشان هلو بیاورد تا آنها بخرند در ان لحظه موی بر بدنمم سیخ شد چون احساس کردم خدای مهربان حضور پر رنگش را در کنار ان دکه میوه فروشی به نمایش گذاشت تا عافلان بینند و عبرت بگیرند ان فروشنده هم در همان لحظه جواب نیکو کاری را گرفت من احساس کردم که خود فروشنده بهت زده به همین مسئله فکر می کند چرا ما وقتی می توانیم به همنوع خود کمک کنیم کاهلی و کو تاهی میکنیم اگر تک تک ان مشتریها دانه ای هلو به ان زن مستمند می دادند بهتر نبود چرا کوتاهی می کنیم چرررررررررررررا. <br /> </span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=15نگاه ملتمسhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=13<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">مادر نالانی در گوشه خیابانی نشسته بود و کودکش مثل گلی پژمرده در بغلش خوابیده بود رهگذران سکه ای در کنارش می انداختند و از کنارش رد می شدند و به نگاه ملتمسش توجه ای ...........<br />
</span></span></p><p><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">مادر نالانی در گوشه خیابانی نشسته بود و کودکش مثل گلی پژمرده در بغلش خوابیده بود رهگذران سکه ای در کنارش می انداختند و از کنارش رد می شدند و به نگاه ملتمس ان زن دردمند توجه ای نمی کردند پزشک مهربانی انها را در ان وضع می بیند و تصمیم می گیرد تا به ان زن ملتمس کمک کند فورا کودکش را در بیمارستانی که خود در ان مشغول به کار بود بستری می کند بعد از مدتی که از مداوای ان گل کوچک می گذرد او از شر بیماری که جانش را تهدید می کرد نجات یافت رنگ صورت زرد ان کودک بعد از بهبودی سفید و گلگون شد و مورد تمام کارکنان بیمارستان قرار گرفت هر کسی که او را می دید دلش می خواست بغلش کند و او را ببوسد چون انقدر چهره اش ناز و زیبا و خواستنی شده بود که امکان نداشت کسی از کنارش بی توجه رد شود ان مادر بعد از مداوای دلبندش تازه متوجه شد که خدای مهربان چه گل زیبایی را به او عنایت فرمود ان مادر به خاطر لطف و کرم ان یکتای بی همتا از حق تعالی و ان فرشته سفید پوش تشکر کرد با خود عهد و پیمان بست که هرگز از یاد حق تعالی غافل نشود.<br />
</span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=13شا پرکhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=12<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">سر چهار راهی شاپرکی دخترک گل فروشی که از فقر و گرسنگی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود بر روی سرش می نشیند آنگار دست نوازش بر سر ان دخترک می کشید و دلداریش می داد ولی رهگذران بی خیال فکر می کردند که او خواب است ولی او از قید حیات رها شده بود و انها همچنان در بندند.<br />
</span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=12ترانه مادریhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=11<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="background-color: rgb(0, 0, 0);"> </span></span><span style="color: rgb(0, 0, 0);"><span style="background-color: rgb(0, 0, 0);"> </span></span></p>
<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">مادر دردمندی کنار بستر کودک نوجوانی که در انتظار مرگ بودرا دیدم که چگونه زیر لب با عشق و علاقه ترانه مادری را زیر گوش دلبندش زمزمه می کرد و او را امیدوار می ساخت ولی در دلش طوفانی به پا شده بود و ناله میکرد که با این مصصبت عظیم چه کنم........ <br />
</span></span></p>
<p></p>
<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"> </span></p>
<p><span style="background-color: rgb(0, 0, 0);"> </span></p>
<p></p>
<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="background-color: rgb(0, 0, 0);"></span></span></p>https://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=11مهر پدر یhttps://ffathi50.loxblog.com/post.php?p=10<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"> </span></p>
<p><span style="color: rgb(255, 0, 0);"><span style="font-size: 16pt;">در گذرگاهی شلوغ در یک روز سرد پاییزی پیرمرد کتاب فروشی که دردکان گرمش لم داده بود چشمش به پسرک گدایی می افتد ناگهان مهر پدری که سالیان دراز ی حسرتش را می خورد به سراغش می آید و قلبش مانند دریای متلاطم شده بو